من مگرگفتم خدامیخواهم این ویرانه را؟
خدایاشکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 بهمن1393ساعت 18:38  توسط سحر | 

امروز بهترین و قشنگ ترین روز زندگیم بود

         عشق قشنگم عاشقتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 18:39  توسط سحر | 

 

       یه بغل گل یاس یه سبد ستاره و یه دنیاعشق

      پیشکش چشمای قشنگت بخاطربهترین روزدنیا

       که روز تولدته

 

         تولدت مبارک عشق من

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 12:58  توسط سحر | 

حالا که دست هایت چتر نمی شوند


حالا که نگاهت ستاره نمی بارد


حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم


از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم


تا آوار تنهایی بر سرت نریزد


و آرامش خیالت ، ‌خیس اشک هایم نشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1391ساعت 22:50  توسط سحر | 
 گاهی فرار می کنم از فکر کردن به تو

مثل رد کردن آهنگی که خیلی دوستش دارم

**********

در عین نزدیکی چقدر فاصله داریم از هم..

درد می کشم از فاصله ها...

درد می کشم از درد کشیدن ها

**********

وفا نکن نه به من نه به دیگری!

دستان وفادارت را به سویم دراز نکن

سوزش بی وفاییت آزارم می دهد وفای تو را نمی خواهم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت 19:13  توسط سحر | 

زمان به من اموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست

بودن قول ماندن نیست...!                               

عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست

و دوست داشتن کسی که می گوید :"برای تو

میمیرم"دروغی بیش نیست...

و اما حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1391ساعت 23:19  توسط سحر | 

دل من تنهابود،دل من هرزه نبود...

دل من عادت داشت که بماندیکجا،به کجا!؟

معلوم است ،به درخانه تو،

دل من عادت داشت که بماند آنجا،

پشت یک پرده ی توری که توهرروزآن رابه کناری بزنی

دل من ساکن دیوارودری که توهرروز ازآن میگذری

دل من ساکن دستان توبود،

دل من گوشه ی یک باغچه بودکه توهرروزبه آن مینگری،

راستی،دل من رادیدی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1391ساعت 0:44  توسط سحر | 

بازکن پنجره را

بگذارباران رابهترببینم

می خواستم...

روی این شیشه ی باران خورده،اسم تورابنویسم

اما..........

چشمانم بارید

دستانم لرزید

بازباخودگفتم :هرگاه مرابه خاک سپردید

جایی راهم برای آرزوهایم بگذارید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1391ساعت 0:43  توسط سحر | 

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد                                       

 و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد                                             

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم                                       

 چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم                                                        
.............                                                                                 

نمي خواهم نبودنت

از شمارش انگشتانم بيشتر شود

اما اين روزها کاري از دستانم بر نمي آيد

..............


تن‌هاي ما تنهاست

دل‌هاي ما با هم

دل، از تو لبريزست

تنهاي تنها هم

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 22:27  توسط سحر | 
توکجایی سهراب؟

آب را گل کردند،چشم ها رابستندوچه با دل کردند؟

صبرکن سهراب،گفته بودی:قایقی خواهم ساخت،

دورخواهم شدازاین خاک غریب،قایقت جادارد؟

من هم ازهمهمه ی اهل زمین دلگیرم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1391ساعت 15:36  توسط سحر | 

دلم گرفت ازاین روزا

ازاین روزای بی نشون

ازاینهمه دربه دری

ازچرخش چرخ زمون

 دلم گرفت ازآدما

 ازآدمای مهربون

 ازاین مترسک های پست

 ازهمدل های همزبون

توهم که بی صداشدی

 آهای خدای مهربون

آهای خدای آسمون          

 آهای خدای عاشقا

تویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره

ازغم های رنگ ووارنگ

ازجمله ی دوستت دارم

دروغ های خیلی قشنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 14:25  توسط سحر | 
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا …!

Hengami dastam ra deraz kardam ke dasti nabood
Hengami lab be zemzeme goshoodam ke mokhatabi nadashtam
va hengami teshneye atash shodam ,
Ke dar barabaram darya boodo darya va darya darya …!g

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥


آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

Aya dar in donya kasi hast befahmad
ke dar in lahze che mikesham? che hali daram?
Cheghadr zende naboodan khoob ast , khoob khoob khoob

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

Man chistam?
Labkhande por malamate payizi ghoroob dar jostejooye shab
Ke yek shabnam fetade be chang shab hayat , gomnamo bi neshan


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥


+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 15:29  توسط سحر | 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است
آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..

دکتر علی شریعتی
...........

آخرین جرعه این جام 

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟ 

نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می  اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 12:14  توسط سحر | 

پروردگارا!

مگذاردرجاده نا امیدی هاگم شوم.

مراواحساسم رانادیده مگیرمراقبل ازآنکه درمرداب غم هایم غرق شوم نجات ده.

پروردگارا!

قلب تنهایم رافقط تومرهمی بامن باش که باتوهمه چیزدارم وبدون توبی چیزترینم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 17:6  توسط سحر | 

کاش دستان افق بی رنگ بود

چشمهایت خالی ازنیرنگ بود

کاش درعمق نگاهت یادمن

قدخواب ثانیه دلتنگ بود

باتوبودن باتوبودن قصه است

کاش قلبم لحظه ای ازسنگ بود

درغروب یادتوپژواک غم

باطنین سینه هم آهنگ بود

چشمهایت شعله می افکنددرمیخانه ام

درکمین سایه هاصدرنگ بود

خوش سخن می گفت دل بادیده ات

صحبت ازعشق ونواوچنگ بود

درسکوت مرده امشب بازهم

دل برای باتوبودن تنگ بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 14:31  توسط سحر | 
 

    آن گونه دوستم بدار 

 که گرهی از هم بگشاییم

  تنها دل بسته ی من مباش

چنان دوستم بدار

که هر روز شوق مان بیشتر شود

مگو!به مرگ تو

برای من نمیر

نه چنان مکن

زنده باش و دوستم بدار

فقط همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:17  توسط سحر | 

 

********************************************

 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داندکه غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داندکه غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفر است

 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست

********************

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:12  توسط سحر | 

                  فقط تویی فقط تورودارم 

خدایا امشب میخوام باهات حرف بزنم دردودل کنم ازت کمک بخوام راستی نمی دونی چراامشب ستاره هابیقرارن چرامرغای آسمون اشک می ریزن ولی من میدونم میدونم امشب یه قلبی شکست وصدای شکستنش به آسمون رسیداما نمی دونم چرابه گوش تونرسید...! من خودم صدای شکستن قلبم رو شنیدم چرا؟چراتونفهمیدی؟ نمی دونم داری گوش میدی یانه اصلاهستی اگه هستی چراخاموشی؟من ازاینهمه خاموشی دلگیرم ...ناراحتم...دوست دارم فریادبزنم وآسمون روبه لرزه دربیارم غیرازتوبایدبه کی بگم ؟آخه به کی بگم درداین دل شکسته روبه کی بگم وقتی گوشی واسه شنیدن نیست وقتی همه قلباشون باسنگ بیابون فرقی نداره وقتی دلهاشون یخ بسته وقتی سنگ صبوری نیست به کی بگم....؟مگه نمیگن تورحیمی پس کو؟کواون رحمتی که میگن چرارحم نمیکنی؟مگه نمیگن بخشنده ای اگه گناهی کردم چرانمی بخشی واینهمه عذابم میدی؟مگه نمیگن مهربونی چرااینهمه نامهربونی وناعدالتی رومیبینی وهیچی نمیگی .خدایافقط تویی فقط تورودارم 

                      کمکم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 2:41  توسط سحر | 

   شبی پرکن ازبوسه هاساغرم  

      به نرمی بیاهمچوجان دربرم

         تنم رابسوزان درآغوش خویش

                 که فردا نیابند خاکسترم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 1:3  توسط سحر | 

                

              بدین افسونگری وحشی نگاهی

                 مزن برچهره رنگ بی گناهی

                 شرابی توشراب زندگی بخش

               شبی مینوشمت خواهی نخواهی

                               

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 0:24  توسط سحر | 
ای کاش.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 23:58  توسط سحر | 

    به چه مانندکنم حالت چشمان تورا؟

    به یکی نغمه ی جادویی ازپنجه ی گرم؟

    به یکی اختررخشنده به دامان سپهر؟

    یابه الماس طلایی که بشویندش درجام شراب؟

    به غزل های نوازشگرحافظ درشب؟

    یابه سرمستی طغیانگردوران شباب؟

    به چه مانندکنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 19:46  توسط سحر | 

مراعمری به دنبالت کشاندی

      سرانجامم به خاکسترنشاندی

            ربودی دفتردل راوافسوس

                که سطری هم ازاین دفترنخواندی

                          گرفتم عاقبت دل برمنت سوخت

                   پس ازمرگم سرشکی هم فشاندی

                  گذشت ازمن ولی آخرنگفتی

               که بعدازمن به امیدکه ماندی؟

                    به امیدکه ماندی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:19  توسط سحر | 

دل بی تاب من بادیدنت آرام می گیرد

اگردوری زآغوشم نگاهم کام می گیرد

مراگرمست میخواهی نگاهت رامگیرازمن

که دل ازساقی چشمان مستت جام میگیرد

تو نوشین لب میان جمع خاموشی

ولی چشمم زهرموج نگاه دلکشت پیغام میگیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:16  توسط سحر | 

همیشه وقتی ازهمه جاناامیدشدی وبه آخرین بن بست زندگی ات رسیدی

وقتی که دیگه هیچ کسی روبرای یاری نداری وغم همه ی وجودت رومیگیره

تنهازمانی میتونی این فقرروحی روجبران کنی که به یادخدامی افتی ودست

نیازت رو به طرفش بلندمیکنی وازصمیم قلب خدایی روکه درتمام مشکلات

کنارت بودوتونمیدیدی همون کسی رو که اولین وآخرین امیدت بوده وتوامید

واهی رودروجودبندگان اوجست وجوکرده ای صدا می زنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 23:30  توسط سحر | 

این صفحه روبرای توآغشته به رنگ محبت می کنم

می خوام ازتودروصف تووبرای توبنویسم تاشایددرنبودنت

باخوندن وحرف زدن باتوغم دوریت روقدری فراموش کنم

وبه بارناسزابگیرم اونایی روکه هرلحظه توروازمن دورترمی کنند

عزیزم مهربانم اسمت همیشه خاطره بهارسرمست ودل انگیزروتجلی

می کنه اما برای من نامت توام باکوچ ومهاجرت است چون ازپیش من

کوچ کرده ای ومرابادوریت هم آغوش نمودی هرچندبرای من توهرلحظه

تازگی داری. باچشمان زیبایت هرروززندگی کردم ودرددل نمودم شاید هیچ

چیزدردنیا لذت درآغوش گرفتن تورابرایم نداشته باشدودردنیاهیچ چیزبه اندازه

   دوری وترک تومراآزارنداده ونخواهدداددلم میخواست دراین خلوت دل وسرد

اتاقم توبودی وبالبان کوچکت نامم راآواز می کردی ومن ازشنیدن آن به وجد

می آمدم دلم میخواست بودی وسرت راروی شانه هایم می گذاشتی و

برایت لالایی ازناله های شبانه ام می گفتم عزیزم بهترینم نازنینم به

وسعت تمام آسمان آبی به گوارایی چشمه های جاری از کوه و

به مستی بلبلان عاشق ازگلهای بهار توراای نازنین

پرستوی کوچ کرده از زندگی ام

دوست میدارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:40  توسط سحر | 

 

حس نگاه ابریت غم ترانه داره

هوای گریه کرده عاشق شدی دوباره

پنجره های بسته فریاداین ترانه است

غم غروب چشمات ببین چه عاشقانه است

آیینه ازدست تویه قاب عکس سرده

عکس نگات توآیینه منو دیونه کرده

خودم کنارچشمات دلم یه جای دیگه ست

انگارتوی فکرمن حال وهوای دیگه ست

پاشوبرومسافربهم بگوبی احساس

من نمی خوام که ازتوعشقوکنم التماس

یه وقت نگی رفتنت ازدردبی کسی بود

لبخندروی لبهات ازرودلواپسی بود

یه وقت نگی نخواستم همیشه باتوباشم

توکه خودت می دونی نمیشه باتوباشم

رفتنت ازپیش من بازی سرنوشه

کنارهرکی باشی دنیابراش بهشته

ترانه هام مال توبرام دعاکن این بار

ستاره ی تونیستم بروخدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 21:15  توسط سحر | 

بسه دیگه غزل شدن

          بسه دیگه ترانگی

                باشی نباشی بعدازاین

                                 ادامه داره زندگی

                                        نوبتی هم باشه دیگه

                                                  وقت تلافی کردنه

                                                         باتومث عروسک

                                                              یه بچه بازی کردنه

دیگه فراموشم شدی

         یه ذره دوس ندارمت

                    منوکنارگذاشتیو

                          می خوام کناربزارمت

                                 این همه عمروالکی

                                     دلم واست غصه می خورد

                                                واسه توعاشقی می کرد

                                                          واست چقدگل می آورد

بسه دیگه منم می خوام

              خاطره هاتوپاک کنم

                    ازتوبرام هرچی که هست

                                برم توباغچه خاک کنم

                                            بسه دیگه تحمل

                                                   عذاب وترس واضطراب

                                                             دیگه قناعت می کنم

                                                                   به دیدن توتوی خواب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 20:15  توسط سحر | 
 

چه کشیده ام زهجرت که کسی خبرندارد

چه کنم که سوزوسازم به کسی اثرندارد

........

می ترسم ازجدایی روزگار.می ترسم ازسکوت وتنهایی

می ترسم ازاینکه خاطره ی روزهای باتوبودن روبه دوش بکشم

می ترسم که بادست خودم دست وپام روبه زنجیربکشم ودرسرزمین غریب

بی توبادلی شکسته به انتظارروزهابنشینم وآه بکشم چه کنم؟

...........

به چه مشغول کنم دیده ودل راکه مدام

دل تورامی طلبددیده تورامی خواهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 17:46  توسط سحر | 

 

شبي آسمون واسه دخترک دلتنگ بالاي برج شصت طبقه

 تاصبح باريدآنقدرکه دلتنگي دخترک تموم شد

ولبخندرضايت روي لبش آسمون روخوشحال کرد

آسمون اونجامتوجه نگاه نفرت انگيزدخترک کارتن خواب

 کنارخيابون همون برج نشداون تاصبح ازنفرت نخوابيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 14:27  توسط سحر |